تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان دلتنگی های من

دلتنگی های من


شوق بازآمدنم سوی توام هست ...اما


تلخی سرد کدورت در تو


پای پوینده راهم بسته
ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته


وای باران...باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران... باران
پر مرغان نگاهم را شست!



نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


لحظه‌ي ديدار نزديک است

باز من ديوانه ام، مستم

باز مي لرزد دلم ، دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ!

هاي! نپريشي صفاي زلفکم را دست

وآبرويم را نريزي، دل، اي نخورده مست

لحظه ي ديدار نزديک است ...

 
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


نه....
این قرارمون نبود
تو بی خبر بری
من خسته شم که تو..
بی همسفر بری
نه...
این قرارمون نبود
من رنگِ شب بشم
تو سر سپرده شی
من جون به لب بشم.....

باور نمی کنم
این تو خودِ تویی
این تو که از خودش
بی خود شده تویی..

باور نمی کنم
عشق ِ منی هنوز
گاهی به قلبِ من ...
سر می زنی هنوز

وقتی زندونی تو هوس
مثل پروازی تو قفس
این رسم ِ همراهی نشد
ای همنفس...............

وقتی قلبت از من جداس
سرگردونه بی هم صداس
انگار دستت با دست من
نا آشناس..................

باور نمی کنم
این تو خودِ تویی
این تو که از خودش
بی خود شده تویی..

باور نمی کنم
عشق ِ منی هنوز
گاهی به قلبِ من ...
سر می زنی هنوز

..


باور نمی کنم
عشق ِ منی هنوز
گاهی به قلبِ من ...
سر می زنی هنوز

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

آخ‌ ... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌

با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند

یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌

در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌

آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم‌

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می‌توانم مایه‌ی  ـ گهگاه ‌ـ  دلگرمی شوم‌

میل ‌، میل توست‌ ، امّا بی تو باور کن که من‌

در هجوم بادهای سخت ‌، پرپر می‌شوم

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


 

رویای قصه های من با من بمون همیشه

عزیز لحظه های من بدون تو نمیشه

اگه از من تو بپرسی

هنوزم عاشقت هستم

من تموم زندگیمو به چشمای تو بستم

عشق من

تو

تو

 تو

عشق من تو

بی تو بودن  یعنی مردن برای

من 

من

من

دوباره تو

 تو

  تو

دوباره تو

بی تو بودن خیلی سخته برای

 من

 من

 من

رویای قصه های من

با من بمون همیشه

عزیز لحظه های من بدون تو نمیشه

اگه از من تو بپرسی هنوزم عاشقت هستم

من تمون زندگیمو به چشمای تو بستم

عشق من

تو

تو

 تو

عشق من تو

بی تو بودن یعنی مردن برای

 من

من

من

دوباره تو

 تو

تو

دوباره تو

بی تو بودن خیلی سخته برای

من

من

من

عشق من

تو

تو

 تو

عشق من تو

بی تو بودن یعنی مردن برای

 من

من

من

دوباره تو

تو

تو

دوباره تو

بی تو بودن خیلی سخته برای

 من

من

من

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… 

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … 

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند… 

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد … 

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد… 

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد… 

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده… 

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست… 

دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است… 

دلم براش تنگ شده........
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


 

 

 

کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....


مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت

خود برای تو می نویسم ..


فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در

انتظار من است یکوجب بیش نیست


این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده

های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..



مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر

آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......


خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو

باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور

شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و

بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو

به مرگ می سپردم ...

افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر

در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست

ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون

میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...

مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت

داشت تا حد جنون خواهی گریست ...
گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد

که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....

دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و

بد نامی می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می

توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت

بگیرد ...

مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در

پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی

سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....

میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر

حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که

شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را

به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در

عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد

است .

می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده

است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر

خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ... همه ی آن

نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت

بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ،

بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست

نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ...

بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل

آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در

تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....

مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش

آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش

شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری

که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه

ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام

افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که

می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...
ج
همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ،
ج
سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد

بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را

وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند

آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !
ج
در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ،

بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....

در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطر سیه

روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....

تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه

صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را

چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....

آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی

ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...

از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا

برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی

کرد ...

شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند

ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....

احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر

مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....
ج
آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!

آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !

مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!
ج
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور

گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما

! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد

آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای

چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره

مادرم ....

باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین

بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان

ازمن پرسید : چرا ؟؟؟

دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت

محض به خاک سپردند .

چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که

مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون

تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه

بدبخت کند ؟!

پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان

بچه کمر هستی مرا شکسته بود .

مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام

مقرری ماهانه برایت بفرستم .

به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک

شب با شکم سیر بخواب روم ....

چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس

کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز

گفتار شدم ...

دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ

است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !

خدا حافظ مادر


 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


 

شايد هرگز اينو ندوني دل سنگ کجا اسيره
يا چرا تنگ غروبا دل آينه ميگيره

شايد هرگز اينو ندوني تا سحر چند تا ستاره
وقتي دل تنگ کسيه همدمش ابر بهاره

سخته،سخته، خيلي سخته، اين همه بار رو دوشم
تو ميگي تقصير من نيست، نرسيد صدات به گوشم

حالا فريادمو بشنو، فريادمو بشنو،که برات گفتني دارم
اي که هرگز ندونستي چرا اين قد بي قرارم

بعد از اين هر جا که رفتي، هر جا که رفتي،اگه آينه رو ميپوشه
اگه ديدي از دل سنگ داره چشمه مي جوشه


لحظه اي بمون و بشنو لحظه اي با جون و دل باش
تا اگه کسي صدات کرد بشنوي صداشو اي کاش

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

گفتم که مست و عاشقم اما کسی باور نکرد گفتم به تو دل داده ام اما کسی باور نکرد

شیطان فریبم میدهد دل از تو بر دارم ولی

گفتم که من شرمنده ام اما کسی باور نکرد

حالا تو باورکن مرا سرشار از عشق توام

گفتم همیشه عاشقم اما کسی باور نکرد


نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


اگر دلت راشکستم به عمد نبود

دلم شکستن دلی را بلد نبود

نه عاشق بودم نه رسمش را می دانستم

من فقط تو را دیده بودم تو را می خواستم

شعر هایم قبل تو نور نداشت شور نداشت

ردیف های شعر من لیاقت این همه نور نداشت

منت گذاشتی شبی مرا به قلب پاک خویش راه دادی

همان شب درونم نهیب زد مبادا روزی تو را بخواهم زیادی

دل ساده من خبر نداشت نمیتوانی مال من شوی

برایم آرزویی بود که روزی چو شمع در خانه ام روشن شوی

تو را شناخته نشناخته باورت کردم در قلبم تو را خانه داد

                        

تنهایی را می پذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت

تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود

مرگ را می پذیرم اگر بدانم روزی تو خواهی فهمید که دوستت دارم

مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها می خوابه تا آرامش نیلوفر به

هم نخوره

پس اگر کسی را دوست داری برای داشتنش سالها صبر کن!

چقدر فاصله ها غمناکند و چقدر جاده ها نمناک و من با پاهای برهنه در

این جاده بی پایان چیزی را جستجو می کنم که از وجودش خبر ندارم

در دنیای بچه ها هر کی زودتر بگه دوست دارم برنده است

اما در دنیای بزرگتر ها هر که زودتر بگه دوستت دارم بازنده است(واسه اینه (که نمیخام هیچ وقت بزرگ بشم

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


 

کجا بــودي وقتي برات شکستـم             يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات            شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم            عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم            هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم            نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت           خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

 

  خنده واسه هميشه از لبـام رفت

  رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت

 

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

 گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.

 

اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


خداحافظ ای  خونه ی  خالی  من  /  خداحافظ ای  عشق  پوشالی  من
خداحافظ ای گرد و خاک نشسته / خداحافظ ای شیشه های شکسته
خداحافظ ای  خاطرات  پر از درد  /  خداحافظ ای  لحظه های غم  و سرد
خداحافظ ای عمر  بی  خود  گذشته  /  خداحافظ ای  نامه های  نوشته

من  و  لحظه ها  و  من  و  غصه ها  /  من  و  پاکیه  قلب  بی  انتها
من و سالها دوری از آسمون / من و عشق گمگشته ی بی نشون
من  و  انتظار  و  من  و  انتظار  /  من  و  قلب  پا  خورده ی  بی قرار

برای  یه   بارم  شده   روزگار   /   بیا  و  واسه  این   دلم   بد  نیار
بیا  و  شکست  من  و  خط  بزن  /  برای  یه  بارم  بشو  مال  من
کجایی هوای پر از دل خوشی / کجایی شب خالی از خود کشی
کجایی  تو  ای  لحظه  های  بهار /  کجایی  تو  روی  خوش  روزگار
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


من آموختم که باید بدون توجه به مردم، آنچه درست است انجام دهم !

من آموختم  که هنوز خیلی چیزهاست که باید یاد بگیرم !

من آموختم  که برای رسیدن به جواب درست ، باید درست بپرسم !

من آموختم  که افسـوس گذشتـه و تــرس از آینـده دزدهای دوقلــویی هستند که لـذت لحظه حـال را از ما می دزدند !

من آموختم  که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست !

من آموختم  که گــاهی اوقات سکــوت بیشتـر از نصیحت طرف مقابل را آرام می کند!

من آموختم  که نمی توانم از دیگــران انتـظار داشتـه باشم که مشکلات مرا حل کنند !

من آموختم  که هر کاری را که واقعـا" از تـه دل دوست داشتـه باشم درست  انجام دهم !

من آموختم  که گـاهی اوقات حیوانـات بهتر از آدمها می توانند یک نفـر  را خوشحال کنند! 

من آموختم  که خوب بودن هیچ هزینه ای ندارد ! 

من آموختم  که دوست واقعی خریدنی نیست ، ..... باید آنرا پیدا کرد ! 

من آموختم  که عشق سرمایه عظیمی است که هر کسی و هر دلی آن را ندارد !!!!!

   

آموخته های منه دیکه

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


حال من دست خودم نيست
ديگه آروم نمي گيرم
دلم از کسي‌ گرفته
که مي‌خوام براش بميرم
باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه‌ هاي غم‌ انگيز جدايي
باز لحظه‌ هاي ناگزير دل‌ بريدن
بازم آخر راه و حس تلخ نرسيدن
پاي دنياي تو موندم
مثل عاشق هاي عالم
تا منو ببخشي آخر
تا دلت بسوزه کم کم
مثل آينه روبرومه
حس با تو بودن من
دارم از دست تو ميرم
عاشقي کن منو نشکن
منو نشکن ...
باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه‌ هاي غم‌ انگيز جدايي
باز لحظه‌ هاي ناگزير دل‌ بريدن
بازم آخر راه و حس تلخ نرسيدن

        

رهایم کن از این سایه از این سر در گریبانی

از این حجم پر از گریه از این روز پریشانی


از این بیهوده بودن ها از این دنیای تکراری

از این دل بستگی ها و از این احساس بیزاری


بیا ای ابر بارانی ، من از دنیا گریزانم و

 ترک عشق می گویم در این دنیا نمی مانم

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


 
      دائما به شوهرتان بگوييد : ولي خودمونيم ها ، تو بيريخت ترين خواستگارم بودي !

      
      غذاي شور و سوخته جلوي شوهرتان بگذاريد و قبل از اينکه به غذا لب بزند بگوييد :
       اينقدر بدم مياد از مردايي که از غذاي زنشون ايراد مي گيرن !
      
      هروقت شوهرتان براي شما دسته گل خريد ، بگوييد : اِ ، باغچه همسايه چه گلهاي
      قشنگي داره ! چرا کنديشون ؟!
      
      هر وقت شوهرتان براي شما حرفاي عشقولانه زد ، به طرز فجيعي از ته حلق بگوييد :
       هوووووووووووووووووق !
      
      هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ، به او محل نگذاريد و برويد توي
      اتاقتان روزنامه بخوانيد !
      
      هر وقت ديديد شوهرتان مشغول تماشاي مسابقه فوتبال مي باشد ، به بهانه تماشاي
      عمو پورنگ ، سريع کانال را عوض نماييد !
      
      دائماً در حضور شوهرتان ، از عرضه و توانايي هاي مردان ديگر تعريف کنيد !
      
      براي تولد شوهرتان ، مسواک وخمير دندان کادو بگيريد و بگوييد که عزيزم
      اميدوارم صد سال زنده باشي و ديگه هيچوقت دهنت بوي گند نده !
      
      اگه شوهرتان با کلي قرض و قوله و وام گرفتن ، براي کادوي تولدتان يک عدد پژو
   206 آلبالويي خريد ، با دلخوري بگوييد : اگه با خواستگار قبليم ازدواج مي
      کردم حتما برام يه ماکسيما مي خريد !
      
      هر وقت ديديد که شوهرتان با خيال راحت خوابيده است ، براي ضد حال زدن به او
      بگوييد : عزيزمميدوني اگه الان مهريم رو مطالبه کنم بايد بري گوشه زندان
      بخوابي ؟!
      
      هر 5 دقيقه يکبار به محل کار شوهرتان زنگ بزنيد و بگوييد : عزيزم فقط مي
      خواستم مطمئن بشم که تلفنت مشغول نيست و حواست جمع کارته !
      
      هر سال در سالگرد ازدواجتان به همسرتان بگوييد : عزيزم ، انگار همين چند سال
      پيش بود که در يک لحظه خر شدم و بله رو گفتم !
      
      از همسرتان معناي عشق را بپرسيد و بعد از اينکه 2 ساعت عشق را تفسير کرد و
      برايتان داستان هاي عشقي تعريف کرد ، به او بگوييد : ابله ! عشق يه چيزي مثل
      کشک و دوغه ، دروغه خُله ، دروغه !
      
      هر وقت ، شوهرتان رازي را برايتان گفت و از شما خواست که پيش خودتان بماند و
      به کسي نگوييد ، سعي کنيد ، کسي از دوستان ، فاميل و همسايه ها نماند که اين
      راز به گوشش نرسد !
      
      و هر وقت به دليل عمل به توصيه هاي بالا ، شوهرتان تصميم به طلاق دادن شما
      گرفت ، با توجه به قحطي شوهر در جامعه ، با چشماني پر از اشک به او بگوييد :
      منو ببخش عزيزم. و بعد از اينکه کاملا خر شد ، عمل به توصيه هاي بالا را از
      نو تکرار نماييد !!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط عسل.مهدی| |


خدمات وبلاگ نويسان جوان